و البته هنوز نفروختمشون!

آقای طلافروش، یکی یکی طلاها را روی ترازویش می‌گذاشت و قیمت می‌داد! و... و من هر لحظه غمگین‌تر می‌شدم! نه این که از فروختن طلاها ناراحت باشم، که خدا می‌داند ذره‌ای وابستگی بهشان ندارم، نه! نه حتی از این ناراحت بودم که تخمینم از قیمتشان، کمی که نه، خیلی (!) بیشتر بوده! و نه ناراحت بودم که چرا طلاهایم پر از نگین است و زیاد از قیمتشان کم می‌شود!

ناراحت بودم، نه برای آنچه که چیزهای مادی می‌نامیمشان... ناراحت بودم برای همه کودکی‌هایم... من کودکانه درس می‌خواندم و جایزه می‌گرفتم و مامان با پول‌ها طلا می‌خرید و می‌گفت طلا پس‌انداز است و من در خیالم، در آینده، با طلاهایم آدمی ثروتمند می‌شدم... غافل از این که آنها حتی ذره‌ای از نداشتنِ آینده را مرهم نخواهند بود... آینده نامعلوم...

 

/ 5 نظر / 43 بازدید
گلی

همین طلایی که میفروشی و کلی از تو کم میخرند، فردایش همان را توی ویترین میگذارند و به جای طلای نو میفروشند! البته کمی هم پرداختش میکنند! خیلی بد دنیایی شده! واقعاً

لیلا

میدونم چه حسی داری عزیزم ولی تو خودت طلایی و قطعاً ارزشمندتر از طلا

شارمین

نفرششون مهسا.. به صورت امانی بزارشون بانک و وام بگیر...

مریم

چرااستفاده نشه؟ واسه تنوع و زیبایی خوبه که واسه بدن هم همینطور :))) البته نه 7-8کیلو طلا ک آدم ازاونوراعضا و جوارحش کش بیاد و خیلیم طبیعی برخوردکنه [نیشخند][خنده]

hi

سلام دو کتاب بسیار مفید که خودم خیلی ازشون نتیجه گرفتم: مغناطیس پول معجزه شکرگزاری(یا معجزه خالی) راندا برن (قانون جاذبه رو قبول داری؟!) و نیز دوره مغناطیس پول این سایت که البته فرق زیادی با کتاب نداره: gisgolabetoon.ir