کاش میشد این حرف ها رو بهش زد!

دفعه اول وقتی دکت.ری قبول شده بودم و چیزکیک برده بودم، سر رسیده بود و صدایش را شنیده بودم که داخل آبدارخانه به آقای آبدارچیِ سابق دفتر ما به شوخی گفته بود "منم میخوام! اصن مال خانوم فلانی رو بدین من! اون نمی‌خواد! دوست نداره!". رفته بودم و چیزکیک را داده بودم و گفته بودم "فردا واسه خانوم  فلانی میارم! این واسه شما!". تشکر کرده بود. بعدتر شنیده بودم که گفته بود "خانوم بهمانی (من!) خیلی خانوم خوبی ه! از همه خانوم‌های اداره بهتره!!" و همکاران مؤنث یک جوری نگاهم کرده بودند و یکی‌شان به صدا درآمده بود که "این همه سال از ما تعریف نکرده! 6 ماه نشده چی کار کردی اینقدر تعریفتو میکنی؟!" و من لبخند زده بودم...

دفعه بعد وقتی بود که بچه‌دار شده بود و با همکاران مبلغی روی هم گذاشتیم که گویا گره‌ای از مشکلات مالی آن موقعش باز کرده و یکی یکی آمده بود تشکر کرده بود و چهره‌اش لبخند زده بود و سرشار از قدرشناسی بود.

یک بار هم وقتی سرما خورده بودم و رفته بودم غذایم را گرم کنم، آمده بود یک جوشانده آورده بود برایم و با آن حال ناخوش، سرشار از خوشی‌ام کرده بود.

بعدتر با هزار مکافات به دفتر ما آمد. تازه فهمیدم که چای روزانه 4تاست، نه 3تا (قبلی یکی‌اش را می‌پیچانده و نمی‌آورده گویا!). تازه فهمیدم آدم در هر جایگاهی چقدر می‌تواند به خوبی وظایفش را انجام دهد و چقدر مورد احترام باشد. آبدارخانه حالا رنگ گرفته است. گلدان، عکس فرزند 5 ساله‌اش، یک بسم‌الله بزرگ و یک تابلوی خوشنویسی شده در کنار لیوان‌ها و بشقاب‌هایی که همیشه برق می زنند و مرتب چیده شده‌اند، آبدارخانه را شبیه آشپزخانه کوچک یک خانواده بزرگ که ماها باشیم کرده است. حالا صبح‌ها وقتی می‌روم چای بریزم، می‌شنوم که "شما چرا خانوم مهندس؟ می‌ریزم میارم براتون!"، بماند که قبلاً می‌شنیدم "خودتون می‌ریزید دیگه خانوم مهندس؟!". حالا سر ساعت در لیوان‌های تمیز چای می‌نوشم و دیگر دغدغه چای جوشیده ندارم!!

اما تیر خلاص نقش بستن در خاطرم به عنوان یک آدم آن هم از نوع خوبش را شنبه صبح زد. شنبه صبحی که بی‌حوصله رفته بودم اداره. یادم نبود که پیش از تعطیلی آخر هفته، به آقای آبدارچی گفته بودم "حسرت املت‌های شما با اون سیرهای شمالی‌تون به دلمون مونده! فقط بوشو شنیدیم تا حالا!". من فراموش کرده بودم، اما او یادش بود و شنبه صبح همه دفتر را مهمان املت کرده بود، مهمان مهربانی‌اش...

/ 4 نظر / 37 بازدید
قناری

دلخوشی کار من انتظار همین چایی آمدن است که آن هم بیشتر روی میزم سرد می شود

ساریتوس

آخی... چقدر آدم خوبیه... چه طبع بالایی داره... راستی تصورم از آبدارخونه ها با تصویری که ارائه دادی اساسی تغییر کرد... چه آدم بزرگواریه... خدا چقدر خوشحال میشه از دیدن این بنده هاش...

مريم

واي چقدر چسبيده :) آخ كه اگه هركسي كارش و درست انجام ميداد...

گلی

بعضی آدم ها دل های بزرگی دارند بی آنکه به چشم بیایند....