بدون عنوان...

مامانی زنگ زده بود دستور قلیه ماهی را بپرسد! ذوق کرده بودم...

بعد یکهو پرسیده بود "راستی دکتری چند ترمه؟"

گفته بودم "حداقل 8 ترم!"

گفته بود "چه زیاد!"، بعد انگار چیزی یادش آمده باشد: "کلاس رفتن هات که زود تموم میشه؟ آره؟"

گفته بودم "بله، 3 ترم کلاس دارم!"

گفته بود "پس ایشاا... کلاس هات تموم شد، به فکر کوچولو باشید!!!!"

یکهو دلم یکجوری شده بود و بغضم گرفته بود! حرف را عوض کرده بودم و زود حرف زدن پشت تلفن را تمام کرده بودم...

بغضم شکسته بود و اشک به چشمانم دویده بود...

مامانی نمی داند که خیلی وقت است حتی به خودم اجازه داشتن رویایش را هم نداده ام...

/ 5 نظر / 9 بازدید
مارال و آلنی

منم خیلی رویا پردازی نمیکنم با بچه داشتن یعنی فکر میکنم خیلی زوده حتی برای فکر کردن بهش[نیشخند]

گلی

وای به منم که میگن منم اصلا حتی نمی تونم فکرشو بکنم! من عاشق بچه بودم ولی الان نمیدونم چرا اینجوری شدم! وقتی اسمشم میاد دلم هول میشه! این درحالیه که شوهرم عاشق بچس و به رو هم میاره! نمیدونم چیکار کنم؟!!!

ساریتوس

اووووف... راست میگیا... نمیدونم چه حکمتیه که آدم تا آخرین لحظه باید تصمیم بگیره، انتخاب کنه و بین تردیدهاش به قطعیت برسه...

غزاله

[خنثی]

شیما

اون بچه های تبلیغ مای بیبی رو یادت بیاد :)) الهیی رساله دکتری رو که گذروندی بفکرش باش[نیشخند]