نازنین خواهرم...

روزی که خبر قبولی‌ت تو دانشگاه تهران رو بهم دادی، قند که چه عرض کنم، کله قند تو دلم آب شد از تصور روزهایی که قراره با هم بگذرونیم! از تصور کنار خواهرم بودن!

ولی نمی‌دونستم 7 سال دوری اونقدر زیاد بوده که از هم دنیا دنیا فاصله بگیریم! اونقدر که دغدغه‌ها و خواسته‌های تو مورد علاقه من نباشه و بالعکس! اونقدر که دیگه نشناسمت! اونقدر که تو طاقت داشته باشی فاصله‌ت با من اندازه یک بار سوار و پیاده شدن از تاکسی باشه ولی چندین هفته نیای خونه من! اونقدر که یادم رفته باشه تو چقدر خونسردی و حتی وقتی من از درد رو تخت افتاده باشم، نمیای ازم بپرسی که زنده‌ام یا نه و دلم بشکنه ازت! اونقدر که ندونم اولویت اول و آخرت شده درس خوندن! اونقدر که ...

اونقدر که دلم بخواد برگردم به کلاس دوم تا پنجم دبستان و هم‌مدرسه‌ای بودن و علاوه بر تو خونه کنار هم بودن، تو مدرسه هم از همدیگه جدا نشدن... دلم بخواد برگردم به همه لباس‌هایی که جفت برامون تهیه می‌شد...

دلم برات تنگ شده مونا... برای مونایی که 8 سال پیش ازش جدا شدم و اومدم تهران... مونایی که محرم‌ترین و نزدیک‌ترین دوستم بود...

/ 9 نظر / 40 بازدید
گلی

اون هم حتما ملاحظه تو رو میکنه و درس را بهونه میکنه که مزاحم تو و شوهرت نشه! نمیدونم این تهران چرا اینجوریه منم وقتی واردش شدم فکر کردم عمه خاله دایی عمو همه احوالمو میگیرن ولی بعد از یه مدتی دیدم انقدر به خودشون مشغولن که اصلا انگار من وجود نداشتم! کم کم منم فراموش کردم که بیشتر از انگشتای دستم فامیل دارم توی تهران و تنها زندگی کردم و تنهای تنها چندباری اسباب کشی! جالبه که تکیه کلامشونم اینه که میومدی خب یه سر میزدی!تو برو سراغ خواهرت بیارش خونه فعلا اون توی اون شهر، غریب تر از توئه عزیزم!

نارسیس

با گوشت و پوست و استخونم این پستتو درک کردم چقد دلم برا اونوقتا تنگ شده.....

ليلي٨٨

هههههههههههههههه كاش منم يه خواهر خوووب داشتم هيچ موقعه رابطه ي خوبي بامادر و خواهرم نداشتم هييييچ موقعه

گویای خاموش

اومدم بگم تو برو سراغش، حتماً داره ملاحظه می کنه که مزاحمتون نباشه (چون خودم وقتی میام تهران همین حس رو به خواهرم برادرم دارم که مستقل باشم و مزاحمشون نباشم)، اما دیدم در جواب یکی از کامنتا گفتی که تو هرکاری می تونستی کردی.. موضوع اینه که فاصله متأسفانه دنیای آدما رو عوض می کنه... من با خواهرهام اینقدری صمیمی نیستم که این طوری حسرت فاصله افتادن رو بخورم، اما با دو سه تا از دوستام که از خواهر بهم نزدیک تر بودن و الآن روزگار چه فاصله هایی بینمون انداخته، برای اونا خیلی غصه می خورم... کاش یادمون نمی رفت گذشته ها رو...

گویای خاموش

یه چیز دیگه هم بگم مهسا؟ نمی دونم تا چه حد برات قابل درک باشه، اما علاوه بر دوری هایی که باعث دور شدن روابط می شه، یه چیزی هم که هست، وقتی خواهر/دوست آدم ازدواج می کنه، همیشه اونی که مجرده از اونی که متأهله ناخودآگاه شایدم آگاهانه فاصله می گیره. این تجربه ای ه که خودم دارم و خیلی های دیگه هم تأییدش می کنن، که حس می کنم وقتی کسی که باهاش خیلی صمیمی هستم ازدواج کرد، دنیاش و دغدغه هاش خیلی عوض می شه (واقعاً هم می شه)! این طوری مجرده هم عمیقاً احساس تنهایی می کنه ها، اما روز به روز بیشتر فاصله می گیره.. اینو فقط وقتی می تونی خوب درک کنی که کسی که باهاش خییییییییلی صمیمی باشی زودتر از تو ازدواج بکنه. و البته به جز این، خب برای شما بُعد مسافت هم مؤثر بوده.

گویای خاموش

اینا رو برای توجیه خواهرت نگفتم، اما گفتم اینا هم می تونه خیلی مؤثر باشه.

غزاله

:( من که خودم هیچ وقت خواهر داشتن رو حس نکردم:( ولی از رابطه خیییلی عاطفی که با برادری که خیلی از من بزرگتره دارم یه جورایی میتونم حس کنم حس خواهری خیلی بیشتره:( نمیدونم!!! + برای پست بالایی،میخواستم بهت بگم یه چیزی،ولی بیخیال!!

ندا

خوشبحالت که حداقل یه وقتی خواهرت نزدیکترین دوستت بوده و البته خوشبحال خواهرت. این به نظرم جای شکر داره. من یه دونه خواهر دارم که یه عمر منتظر شدم خواهری کنه و دست از دروغ گفتن بهم برداره آخرشم جلوی آشغالترین آدما بهم میگه برو گمشو... کانتای این پستو که خوندم یه کم دلم آروم شد.فهمیدم همیشه هم قرار نیس خواهرای بزرگتر واقعا خواهر باشن.گاهیم فقط در حد یه همخونه ن.مث خواهر من...