دستی که بالای همه دست‌هاست ... .

اردیبهشت ماه بود که بعد از چند ماه استرس و بلاتکلیفی بالاخره مدیر دفتر مشخص شد! مدیر دفتر کسی نبود جز رئیس من! کسی که زخم‌های زیادی در این یک سال و اندی بر جانم زده بود! خوشحال نبودم! هیچ‌کس خوشحال نبود! اما شرایط طور دیگری پیش رفت. رئیس که به لطف دهن‌لقی‌های همکاران و البته رفتار خودم متوجه ناراحتی‌هایم شده بود، خواست که با هم صحبت کنیم. مشخصاً نتوانستم هر آن‌چه در دل داشتم را بیان کنم، اما رئیس (به هر دلیل) به فکر دلجویی بود و در مقام یک مدیر، از نیروی‌ش عذرخواهی کرد و قول داد که خیلی چیزها را جبران کند!

بعد از آن جلسه مشترک، رئیس از من خواست که به جای نیروی ساعتی، نیروی دائم دفتر بشوم! پذیرفتن این امر علی‌رغم امتیازاتش برای من‌ی که هنوز دانشجو هستم، مشکلاتی در پی داشت که رئیس هم به خوبی به آنها آگاه بود! بنابراین من برای این اتفاق شرطی داشتم! شرط این بود که راه 4 ساله را یک‌باره طی کنم و به جای کارشناس شدن، مستقیماً کارشناس ارشد بشوم! دلیل هم داشتم! در مقابل کسانی که با مدرک فوق‌دیپلم ناکجاآباد کارشناس بودند و با مدرک لیسانس ناکجاآبادتر کارشناس‌ارشد، برای من‌ی که رزومه تحصیلی خوبی داشتم، و در دفتری که نام دفتر مطالعات بر خود داشت، تنها نیرویی بودم که به واقع با پژوهش و مطالعات آشنا بود، کارشناس ارشد شدن، حداقل چیز ممکن بود!

رئیس در کمال ناباوری‌ام پذیرفت ... . اما من فراموش کرده بودم که این‌جا ایران است و اطرافیان به راحتی از کنار این مسأله عبور نخواهند کرد. از بی‌احترامی‌ها، کنایه‌ها و بی‌محلی‌ها که بگذریم، خیلی‌ها در این مسیر سنگ انداختند، از مشکلاتی که برای گزینش‌م ایجاد شده بود و آخر سر هم نفهمیدم دقیقاً چه بود، برای من‌ی که یک عمر کسی تار موی‌م را ندیده و سرم به کار خودم بوده، و بعد از آن مشکلات انتصابات و ... .

حالا سه ماه و 2 روز از روزی که درخواست کتبی‌ام را خطاب به مدیر جدید نوشتم می‌گذرد و هنوز حکم‌ی برایم صادر نشده است. آخر هفته‌ای، رئیس گفت که کارَت درست شده و باید منتظر حکم باشی. می‌دانم که در آخر درست خواهد شد، می‌دانم ... . اما رفتارهای خیلی از همکاران را فراموش نخواهم کرد ... ، و البته همیشه معتقد بوده‌ام/هستم/خواهم بود، «از هر دست بدهی، با همان دست پس می‌گیری!». خدا آن بالا حواس‌ش به همه ما هست... من این را مطمئنم!

/ 10 نظر / 26 بازدید
ساریتوس

مبارک باشه بانو... همون که خودت گفتی... فقط توکلت به خدا باشه

نانا

میدونی من بی انصافیه آدما برام عجیبه. چرا فقط یه لحظه مقایسه نمیکنن تا ببینن تو چقدر از اونا بهتری؟ من وقتی سر کار میرفتم قشنگ میدونستم کی از من بیشتر و بهتر کار میکنه و لیاقت بیشتری داره امیدوارم راهت ساده تر بشه. مبارکت هم باشه نمیتونم بگم نمیفهمن بهشون توجه نکن چون نمیشه توجه نکرد ولی خب نمیفهمن

ژوان

کارت خیلی خوب پیش رفته اونم با حکم کارشناس ارشد. یکی از همکاران ما یک سال و خورده ای کارش طول کشید.به نظر من خیلی خوبه و کاری عالی ای که کردی گذاشتن شرط بود چون ارزش خودتم بردی بالا.

لیلا

امیدوارم همیشه انقدر دانا و بینا باشی که دست خدا رو روی تمام دستها ببینی و حس کنی اونوقت حقارت و بی شعوری اطرافیان کمتر آدم رو بهم میریزه

گلی

به به.... به سلامتی و دل خوش مهسا جان. ایشالا که همیشه موفق باشی. [گل]

حس باران

از پشت خنجر میزنن همیشه توی محیط کار این چیزها هست سخته سخت ان شاء الله موفقیتای بعدی مهسا[گل]

ديانا

سلام با امروزم بهت سر زدم و تو نيومدي اين وبلاگم رو توي لاين بلاگ ساختم لطفا نظرت رو برام کامنت کن لاين بلاگ سيستم خوبيه پيشنهاد مي کنم تو هم توش يه وبلاگ بسازي همه بچه هاي گروه وبلاگ نويسا توش وبلاگ دارن نظر يادت نره

سیندرلا

حالا بگو ببینم این آدمایی که تو اداره بهت حسادت میکنن بیشتر خانم هستن یا آقا

سیندرلا

البته اونا هم به همجنسای خودشون حسادت میکنن و لی بروز نمیدن تو بچه ها که پسرا حسودترن

باران زندگی

از هر دستی بدی از همون دست میگیری. من به عدالت پنهان خدا به شدت اعتقاد دارم. خدا نمیذاره حرف های ناحق و دل های شکسته شده بی جواب بمونن. من واقعا بارها به چشم خودم دیدم آدمایی رو که حرفای ناحق به بقیه زدن و آخرش خودشون گرفتار شدن. وقتی بخوای به خدا واگذارشون کنی خدا خودش خوب میدونه چه جوری بهشون جواب بده.