من... تو... او...

خیلی وقت بود... دقیق ش را یادم نیست... شاید از وقتی وارد آن شرکتِ کوفتی (!) شده بود! شاید از وقتی دیده بود کسانی که شایسته نام استادی می دانسته، اوضاع علمی شان از بد گذشته و به داغان (!) رسیده است! شاید از وقتی هر چه صداقت به خرج داده و  هر چه نان ش را حلال کرده بود، نتیجه معکوس گرفته بود! شاید از وقتی دیده بود سیل «بند پ داران (!)» دارند جایش را می گیرند! شاید از وقتی دویدن هایمان را دیده بود، خستگی هایمان، از هم دریغ شدنمان را... برای لقمه ای نان...

بریده بود... این را از چشم هایش می خواندم... و بلد نبودم دستش را بگیرم! به هر وسیله که دست به سویش دراز می کردم، پس می زد... مثل همیشه مغرور بود! نمی خواست حتی منت من ی که زن زندگی اش هستم بر سرش باشد! می خواست خودش دستش را روی پایش بگذارد و بلند شود...

دلگیر بود... خیلی... با تو هم دعوایش شده بود! این را هم از چشم هایش خوانده بودم! می گفت «دوستت ندارد!»، دروغ می گفت! خودت هم خوب می دانستی! اما تو از او لجبازتر بودی! شاید هم مهربان تر... و شاید هم دلتنگ تر...

دیروز که تسلیم ت شد، دیروز که «به امید کرم تو» دست روی زانویش گذاشت و برخاست، بله همین دیروز... عشق ت را به سوی ش فرستادی... آغوش ت را برایش باز کردی...

و حالا از چشم هایش می خوانم که خوب است... که آرام است...

دستش را ول نکنی ها! باشد؟ قول بده به من...

/ 4 نظر / 18 بازدید
مصطفی

سلام خسته نباشید خدا سلامتی بهتون بده خیلی تشکز کنید از آقاتون بابت نوشته ها تو وبلاگ کندن و پاشیدن کاش باز هم مینوشتن

مصطفی

سلام مجدد آقای بزرگی عزیز که شما اینجا رو میخونید خوبید انشاالله سلامتید بسیار خسته نباشید آقا اون وبلاگ رو ادامه می دهید ایا؟؟؟

azam

دلم گرفت ...[ناراحت] ایشالا همیشه خدا پشت و پناهتون باشه[قلب]

فانوس سوخته

خوش بحالتون من همیشه برای همه و شما دعا میکنم امیدوارم خداهم یک نشونه به من بده چون منم خیلی وقته ازش دلگیرم و باهاش حتی قهرم