خداهه بیا! باهات دعوا دارم!!!

اتفاقی بود... دیده بودم مقاله مشترکمان که در مجله عل.می پژو.هشی پذیرفته شده را به اسم خودش و دو نفر دیگر در یک هم.ایش ارائه داده و مقاله برتر هم شده!!

بغض گلویم را گرفته بود، تنم یخ زده بود و دست هایم لرزیده بود! نه از این جهت که اسم من نبود!! از این جهت که یک مقاله را دو جا چاپ کردن، سرق.ت اد.بی بود و اون این کار را با مقاله مشترک ما کرده بود!!! به من هم حرفی نزده بود (و البته تعجبی هم نداشت!). به زور جلوی اشک هایم را گرفته بودم...

تمام راه این 10 ماه را مرور کرده بودم! حقوق کم به نسبت کار زیاد! توقعات بی جا! بی احترامی ها! فشارهای کاری! بی توجهی ها و ... حالا هم ...

به خانه که رسیده بودم، سرشار از خشم بودم و فکر می کردم همین الان است که سکته کنم!!! کاپشن و شالم را انداخته بودم وسط نشیمن و با بقیه لباس های تنم به زیر دوش رفته بودم!

همسرم آمده بود... قضیه را کوتاه برایش گفته بودم... اما او داستان بدتری داشت برایم... نازنین مادرش حالش خوب نبود و راهی تهران شده بود که برود دکتر... دلم گرفته بود... مادری که 3 سال و نیم است از گل نازک تر نگفته... که سرشار از خوبی است... که من عاشقش هستم... که مثل مادرم می ماند...

اشک امانم نداده بود... زار زده بودم... آنقدر زار زده بودم که سردرد و بالا آوردن های امروز نتیجه اش شده بود... و دلم خواسته بود دیگر در این دنیا نباشم! دنیایی که هر قدر راستی در پیش می گیری، بیشتر تاوان می دهی!

انگار دنیا برعکس شده! به بدی ها جایزه می دهند و خوبی ها سزاوار تاوان هستند! هرقدر بد باشی، زندگی راحت تری داری! هر قدر بخواهی خوب باشی، بیشتر آزار می بینی! به زور تو را وارد گندکاری هایشان می کنند! به زور می خواهند تو را هم آلوده کنند!! زیر چتر مؤمن بازی های حال به هم زن شان!! زیر چتر "توکل بر خدا" گفتن هایشان!

 

خدایا پس تو کجا هستی؟! کو آن سزا و جزایی که می گویی؟! خدایا من دیگر طاقت ندارم! خدایا شکسته ام... خدایا خودت را نشان بده! دیگر نمی توانم... خواهش می کنم...

 

پ.ن: می شود برای مادر همسرم دعا کنید؟ دارم دق می کنم...

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بالیق

برای مادر همسرت دعا می کنم مهسا جان؛ امیدوارم همین روزها بیایی و خبر خوب شدنشون رو بنویسی [گل] + برای بخش اول نوشته ات هم، تقریبا همدردیم...

شیما

چطوری لایترکان جون؟ دلم واسه تو ونوشته هات تنگ شده بود، انشالا که مادرشوهرت هم سلامتیه کاملشونو بدست میارن. امیدوارم شرایط کاریت بهتر بشه متاسفانه در محیطای اداری این ناحقیها طبیعیه باهاش کنار بیا خدا بهت صبر بده :*

ساریتوس

عزیرم از خوندن پستت بغضم گرفت واسه هر دو بخشش... اما خدا مطمئن باش حواسش هست..

گلی

مهسا جان برای همایش ها منعی نداره که قبلا مقالت توی مجلات چاپ شده باشه ولی بر عکسش صادق نیست. چون مقالات همایش ها هیچ جا هیچ امتیازی نداره ولو اینکه مقاله برتر بشه فقط صرف آشنایی دیگران با کار شما را داره. دوم اینکه برای این موارد الکی حرص نخور بهترین نعمت تو زندگی آدم سلامتیه. خدایی نکرده پات به دکتر و بیمارستان باز بشه اونوقت دیگه وقت حسرت خوردن نیست. شکر سلامتیتو بکن و هر کسی را با اعمالش به خدا واگذار کن مطمئن باش پاشو میخوره. سوم اینکه از صمیم قلب آرزو میکنم که مادر شوهرت همیشه سالم و سلامت باشه. خدا نکنه دق کنی عزیزم دنیا ارزش این چیزا رو نداره

نادر

برای سلامتی همه دعا کنیم

مگ.ه.ان

برای آرامشتون دعا می کنم ...... درباره ی خط های اولی هم فقط باید بگم احساست رو درک می کنم... همین : (

اسما

چه بد ... واقعا کم ندیدیم از این ناحقی ها منم دلم پره ... خدایا مامان شوهره مهسا حالش خوب بشه . خدایا همه ی کسایی که مریضن خوب بشن . مهسا جون نگران نباش حال مامان شوهر نازنینت خوب میشه. و ایشالاه که مشکل جدی نداشته باشن . در مورد بخش اول گفته هات هم فقط سکوت میکنم و دیگر هیچ :\

غزاله

خدا خوابه...

آذین

عزیزم اینقدر سخت نگیر. تا دلت بخواد از این کثافت کاریا تو ایران هست و خواهد بود. بخوای اینجوریخودتو اذیت کنی خدای نکرده طوریت میشه ها.باید سعی کنی خیلی به این چیزا فکر نکنی.بابت مقاله میدونم خیلی سخته.خیلی سوز داره. به هیشکی نمیشه اعتماد کرد.من هیچ وقت زیر بار هیچ مقاله مشترکی نرفتم.حتی امتیازهاش هم به دردسراش بخشیدم. یکیم سعی کن بزنی به بیخیالی آروم تر باشی و کم تر به کار و درس فکر کنی.ایشالله مادر همسرتون هم حالشون زود خوب میشه و طوریشون نیست.میبوسمت عزیزم:*

یک قفل

لایتراکان جان من از روی اینکه مقاله ات را بزنند به نام خوشون نگفتم ناشکری نکن . معلومه این حق تو است که اعتراض کنی و اگر این مملکت در و پیکر داشت این شخص حتی به چهار میخ هم باید کشیده میشد اما متاسفم که تو قشر تحصیل کرده این مسخره بازیهابیشتره و حق رایت رعایت نمیشه اما ببین به قضیه اینطوری نگاه کن که خداروشکر شما تهرانید مادر شوهرت میتونه بیاد کنارتون هم ببینیتش و دیدار تازه بشه هم به خوبی برید دکتر و مداواش کنید مادرمن ماه پیش باید میومد تهران از شهرستان اومدیم با اتوبوس 12 ساعت! رفتیم دکتر کلی خسته شدیم و دوباره بلیط گرفتیم برگشتیم چون هیچ کس رو تهران نداشتیم ! تقریبا وقتی رسیدم خونه اندازه ی سه سال پیر شده بودم حالا مادر بیمارم به کنار !از طرفی خیلی ها در به در دنبال کارهستند واقعا بیکاری نابود کننده است بهتره از کار خودت و موقعیتت راضی باش ی و بدونی اگر همین نبود واقعا خیلی زندگی سخت ترم میشد ! یا اینکه من تو مصاحبه دکترا علی رغم رتبه خوبم رد شدم ! خیلی های دیگه این وضعیت رو دارند و عادلانه رد نشدند اما چه میشه کرد پس بهتره راضی باشیم حتما که خداهمراهته و ناراحتی هات و تلاش واقعیت رو میبینه