و زمان می‌گذرد، خواهی یا نخواهی...

بیشتر از نه ماهه که دستی به سر و گوش وبلاگم نکشیدم، وبلاگی که خوشبختی امروز رو مدیون لحظه‌های نوشتن توی اون هستم ... . شاید پرشین بلاگ خودش هم ندونه که من چقدر زندگی‌م رو مدیونش می‌دونم ... .

دنیا هنوز همون دنیاست، هنوز راننده تاکسی‌ها باقی کرایه رو پس نمیدن، هنوز مردم سر صف نونوایی حق هم رو ضایع میکنن، هنوز همکارها زیراب همو میزنن، هنوز همکلاسی چاپلوس پیش اساتید عزیزتره، هنوز ... .

اما من قد کشیدم کنار همه ناملایمات ... .

از حال و احوالم اگر بپرسید، پنج سال و اندی از شروع زندگی‌م با مردی می‌گذره که همه دنیای منه، مردی که بدون اون دنیا برام بی‌مفهومه و من تکیه زدم به شونه‌های مردونه‌ش و می‌جنگم برای زندگی ... .

خونه‌ای داریم نقلی که سند کاغذی‌ش به اسم منه و سند دلی‌ش به اسم عشق بین ما دو تا. ماشینی داریم که هنوز کمی مونده تا واقعاً مال ما بشه و هزار هزار رویا بافته‌ام با داشتنش... . همسری که چند وقت دیگه رسماً میشه آقای دکتر و بعدتر میشه استاد صداش زد ... . و شکرگزار خداهه‌ای هستم که بعد از پنج سال سخت و شیرین، داره روی خوش آسونی زندگی رو نشونم می‌ده.

 

 

 

   + لایتراکان ; ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢
commentنظرات ()
← صفحه بعد